قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1598

تاريخ الفي ( فارسى )

سعى مىنمايند كه تو را در اين منزل پروحشت ويرانه فرود آوردند . امام ، عليه السّلام ، فرمود : هيهات اى صالح ، تو هنوز در اين مقامى ؟ آنگاه به دست مبارك اشاره به طرفى كرد . چون به آن جماعت نظر كردم باغهاى خوش و خرّم و جويهاى آب روان و قصرهاى رفيع و عمارات منيع ديدم . چنانچه حيرت و دهشت بر من غالب شد . امام فرمود : اى صالح ، در هر كجا كه هستيم اين جمله كه ديدى با ماست و ما در خان الصعاليك نيستيم ، ايشان چنين مىپندارند . در روضة الصّفا مسطور است كه نوبتى متوكّل بيمار شد و جراحتى بيرون آورد كه اطبّا از معالجهء او عاجز شدند و نزديك به مردن رسيد . مادرش نذر كرد كه اگر پسر من از اين مرض شفا يابد از اموال خود قدرى لايق به خدمت هادى فرستم . در اين اثنا ، روزى فتح بن خاقان كه از مخصوصان متوكّل بود ، گفت : اين مرض را از هادى استعلاج بايد نمود . كسى پيش وى فرستادند و استعلاج آن مرض نمودند . آن حضرت فرمود كه فلان چيز بر وى بايد نهاد تا منفجر ، يعنى شكافته ، شود . چون اين خبر به متوكّل رسيد بعضى از حضار مجلس خنده كردند كه : آن چيز به دمل چه مناسبت دارد ؟ ! فتح بن خاقان گفت : بارى تجربه بايد نمود . آخر آنچه فرموده بود بر آن موضع نهادند . به اندك زمانى ورم شكافته شد و متوكّل از مرض اين‌چنينى شفا يافت . در اين وقت مادرش بنابر نذرى كه كرده بود مبلغ ده هزار دينار در صرهء به مهر نزد هادى فرستاد . و چون از صحّت خليفه متوكّل چند روز برآمد جماعتى غمّازان مفسد به وى رسانيدند كه در خانهء هادى اسلحه فراوان است و شيعيان او اسلحه جمع مىنمايند و در خانهء او نگاه مىدارند . متوكّل سعيد حاجب را گفت كه نصف شب به خانهء هادى روى و آنچه از مال و اسلحه [ ببينى ] گرفته نزد من آرى . سعيد گفت نيمه شب نردبان برگرفتم و به خانهء هادى رفتم . پس به بام خانهء وى برآمدم و از راه زينه به ميان سراى او درآمدم و به واسطهء تاريكى شب نمىدانستم كه به كدام خانه و كجا بايد شد . ناگاه از درون خانه آواز هادى به گوش من رسيد كه اى سعيد ، همانجا توقّف كن تا شمع بياورند . فى الحال چراغى حاضر ساختند و من به خانهء او شتافتم . هادى را ديدم جامه‌اى از پشم در بر و كلاه پشمين بر سر و بر روى سجّادهء حصيرى روى به قبله نشسته فرمود كه : خانه‌ها پيش تو است درآى . همهء خانه‌ها بگشتم و از آنچه گفته بودند هيچ اثرى نيافتم ، الّا صرّهء سر به مهر مادر متوكّل كه جهت نذر فرستاده بود . بعد از آن هادى گفت : اى سعيد ، زير مصلّى نيز احتياط كن . مصلّى برداشتم ، شمشيرى در غلاف در زير آن بود . پس آن صرّه را با شمشير گرفته نزد متوكّل آوردم . چون متوكّل صرّهء سر به مهر مادر خود ديد از كيفيّت حال استفسار نمود . چون صورت واقعه بر وى ظاهر شد فرمود تا صرّهء ديگر با وى ضم كردند و مرا گفت : اين را با آنچه از خانهء هادى [ آورده‌اى ] پيش او بر . پس من خجل و شرمسار پيش هادى رفتم و گفتم : يا سيّدى ، بر من شاق بود كه بىرخصت به خانهء تو درآمدم ، امّا مأمور بودم ، مرا معذور دار .